X
تبلیغات
زنده.گا.نامه

بله،این جوری بود که یکی بود یکی نبود.ولی اون یکی تخمش هم نبود.در حالی که اون یکی هم به تخمش نبود!کلا هیچ کی به تخمش نبود که کی بود کی نبود،خُب؟بگذریم...

 

در این روز ها که هیچ کس به تخمش هم نبود،کدخدایی در دهی دور دست زندگی می کرد.این کدخدای قصه ی ما،به "فاکرمن" دوران خویش مشهور بود؛به طوری که در تاریخ نقل شده است هزاران داف شاخ ساپورت پوش آن زمان،فرسنگ ها را طی می کردند تا به معامله ی فاکرمن مذکور دست یابند و برای آن شیء "بلوجاب" هلی کوپتری و دارکوبی بزنند و اوقات فراغت خود را نشسته برآن به روالی مفید بگذرانند.

 

روزی کدخدا برخانه خویش "عَلـَم" را برپا کرده بود و مشغول آموزش به فردی که سال ها بعد به "ساشا گری" معروف شد بود که یکی از سران قبیله سراسیمه وارد اتاق شد و ننه ساشا را هنگام آب پاشی غافلگیر کرد.کدخدا سبب طبیعی کردن ماجرا،معاله خویش را چابک بست و در غلاف کرد،به خیال آنکه یار از بهر آن غافل مانَد.اما آگاه نبود که یاری بسَ "تیزکس" پرورش داده و بیلاخ.

 

کدخدا فاکرمن پس از فارغ شدن از عیش ارگاسم خویش،حال طبیعی خود را بازیافت و دریافت که جایگاهی هست و یاری و اربابی.و خلاصه این که کیرخر.کمند خویش را برکشید و آماده شد تا باری دیگر "چوب" خود را بر یار که به "عباس جفت کن" معروف بود،دخول کند.چون از قدیم ها نقل کرده بودند که:

 

گر چه ای یار، اسیر کف اغیار توام

 نی گرفتار عدو بلکه کس خوار توام

 

 اما قبل از این که کدخدا وارد عمل شود،عباس جفت کن این دفعه بر تخم های خویش غبله کرد و غار خویش را گایید تا کف کند:

_ کدخدا کدخدا!دست نگه دارید،مژده برایتان دارم.

کدخدا که نام مژده را شنید دچار"معامله ی تعویقی" شد و آلت در هوا ماند.پریشان حال گاله بر سخن گشود:

 

که اکنون چه داری ز مژدَه نشان؟

که کیرخر باد خوارش ز سوراخشان

 

عباس که چنین شنید دست به حرکتی انقلابی زد و کون خر را پاره کرد:

_آخه مرتیکه کس مغزمفنگی،شاهنامه تف می دی واسه ما باقر رید پس کَلَت؟رستم را چه به مژده؟گوز را چه به شقیقه؟

 

کدخدا که دردنیای خودش سیر می کرد حرف او را ندید گرفت واصطلاحا تخمشم او را نگرفت و لبخندزنان،ناشی  از رویای شیرین تری سام مژده و ساشا و خویش،دست خویش را دور معامله حلقه زد و پاسخ داد:

 

_ عباس عزیزم!مژده ام کجاست؟امممم فاک یه،آیم سو های هانی!

 

و در این جا بود که عباس متوجه شد گهی اندازه دریا خورده ویاد "کید پارتنر" آقا فاکرمن را در دل او انداخته است.سریع تر باید چاره ای می اندیشید وگرنه دوباره "طعمه ی گرگ" می شد! اما چطور؟کیر خر چطور،تو بی کانتینیو...

 

 

 


برچسب‌ها: امپراطوری بر فاک رفته, طنزنوشت
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 12:17 توسط ----| |
  بله،این اواخر زیاد انگول کردم این مکان رو.فیلترا،پاک کردن آرشیو،وات اِوِر مهم نیست زیاد،به هرحال دیگه نمی تونستم اونجا بنویسم.انگار خاطراتی که نوشته بودم مال خیلی وقت پیشـا بود که با روحیه فعلی سازگار نیست زیاد...

رویــَم تو نوشتن یکم تغییر می کنه؛اصولا این جا یک قانون مرجع داره،اونم اینه که به تخمم! هیچ ترتیب خاصی هم نداره،گاهی وقتا خاطره می نویسم،گاهی وقتا حرفای نگفته،کسشرجات،و داستان های قلم خودم چه قدیمی چه جدید،بی سانسور و با سانسور؛فیلتر هم که رو ما کارساز نیست کلا.

 بیشتر پیوندا پاک شدن.فقط افرادی موندن که مدام چکشون می کنم.افراد جدید هم بسته به اینکه از قلمشون خوشم باید یا نه لینک می شن.و دوباره از اون جایی که مدت زیادی نوشتن رو گذاشته بودم کنار، از پیوندا پاک شدم که برمی گرده به تخمم، ولی خُب می دونین دوستان،ناراحتین؟به تخمم.کلا به تخمم خب؟

و آها یک چیز دیگه،مطلب های اینجا هیچ تضمینی در رعایت ادب و ادبیات اینجا نداره،پس لزوما فاک آف اگه اهمیت میدی.

#

_ خوشحالَم نوشتن رو دوباره شروع کردی نیما،ایول دنبالت می کنم^-^

_به تخمم.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 12:13 توسط ----| |


مهندسی نفت - مبلمان - گویا آی تی - تک تمپ - جوان | باحال دانلود - گرافیک - وبلاگ